تبلیغات
هنر و ادبیات مانا

دیوار

یک بوسه نذر امام  زاده ی چشــمان تو کردم

                             وقتی که دلم را پراز باده ی چشــمان تو کردم

در تصادف التــــــــماس من و غمـــزه های تو

                             ننشستم و خود را آماده ی چشـــمان تو کردم

بی سبب نیست که پراونه بـر حرم تومی بندند

                            من کبوترم را دلداه ی چشـــــــــــمان تو کردم

در غروب سخت یک  آواز آخـــــرش می فهمی می فهمی

                           که من تا کجا خود را اقتاده ی چشمان تو کردم

تا خانه ی مقـبـــــــــــــــولی من و ناز تو ، دیوار

                          یک پنجرهم  تکــــماده ی چشــــ ــمان تو کردم

 فرق میان  توو بتــــ  ــهای ان ورخیابان چیست ؟

                          وقتی که تمام خیـــالم را س ــجاده ی تو کردم 

من میــــــروم ، این تو و این شانه ی خاکی باد

                          بیهوده خودم را ساده ی چشــــــــمان تو کردم

تاریخ ارسال : چهاردهم فروردین 93 02:14 ب.ظ | نویسنده : فرید عباسی

لطفا دیدگاه خود را درباره این مطلب بنویسید

تاریخ ارسال : هفتم اردیبهشت 93 12:23 ق.ظ
سلام . خوش گذشت دقایق با اشعارتان . شاد باشید

فرید عباسی

تاریخ ارسال : شانزدهم فروردین 93 04:54 ب.ظ
وقتی که میگن زن شیطون رو هم درس میده قبول کن!

زن به شیطان گفت : آیا آن مرد خیاط را می بینی ؟ میتوانی بروی وسوسه اش کنی که همسرش را طلاق دهد ؟

شیطان گفت : آری و این کار بسیار آسان است
پس شیطان به سوی مرد خیاط رفت و به هر طریقی سعی می کرد او را وسوسه کند اما مرد خیاط همسرش را بسیار دوست داشت و اصلا به طلاق فکر هم نمی کرد
پس شیطان برگشت و به شکست خود در مقابل مرد خیاط اعتراف کرد
سپس زن گفت : اکنون آنچه اتفاق می افتد ببین و تماشا کن
زن به طرف مرد خیاط رفت و به او گفت :
چند متری از این پارچه ی زیبا میخواهم پسرم میخواهد آن را به معشوقه اش هدیه دهد پس خیاط پارچه را به زن داد. سپس آن زن رفت به خانه مرد خیاط و در زد و زن خیاط در را باز کرد وآن زن به او گفت : اگر ممکن است میخواهم وارد خانه تان شوم برای ادای نماز ، و زن خیاط گفت :بفرمایید،خوش آمدید
و آن زن پس از آنکه نمازش تمام شد آن پارچه را پشت در اتاق گذاشت بدون آنکه زن خیاط متوجه شود و سپس از خانه خارج شد و هنگامی که مرد خیاط به خانه برگشت آن پارچه را دید و فورا داستان آن زن و معشوقه ی پسرش را به یاد آورد و همسرش را همان موقع طلاق داد
سپس شیطان گفت : اکنون من به کید و مکر زنان اعتراف می کنم
و آن زن گفت :کمی صبر کن
نظرت چیست اگر مرد خیاط و همسرش را به همدیگر بازگردانم؟؟؟!!!
شیطان با تعجب گفت : چگونه ؟؟؟
آن زن روز بعدش رفت پیش خیاط و به او گفت
همان پارچه ی زیبایی را که دیروز از شما خریدم یکی دیگر میخواهم برای اینکه دیروز رفتم به خانه ی یک زنی محترم برای ادای نمازو آن پارچه را آنجا فراموش کردم و خجالت کشیدم دوباره بروم و پارچه را از او بگیرم و اینجا مرد خیاط رفت و از همسرش عذرخواهی کرد و او را برگرداند به خانه اش.
و الان شیطان در بیمارستان روانی به سر میبرد!!

فرید عباسی

تاریخ ارسال : شانزدهم فروردین 93 03:46 ب.ظ
هیچ بارانی را به یاد ندارم
جز آن بارانی
که زیر چتر تو بودم و
خیس‌ام کرد

لطیف هلمت


فرید عباسی

تاریخ ارسال : شانزدهم فروردین 93 12:10 ب.ظ
فرق میان توو بتــــ ــهای ان ورخیابان چیست ؟

وقتی که تمام خیـــالم را س ــجاده ی تو کردم
بسیار عالی بود.
درود بر شما بزرگوار ......؟!

فرید عباسی

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.